وصال

  • خانه 

مادر شارژری

07 آبان 1402 توسط پرستوی مهاجر

چشم هایم به کف زمین چسبیده بود و قدم هایم را می‌شمردم . هوای گرم، شیره جانم را مکیده بود.
زیر سایه کاجی نیم سوخته جا خوش کردم. تا نفسی کشیدم صدای خنده‌های ریز دخترکی را شنیدم. برگشتم تا نگاهش کنم. دخترکی صورتی پوش با دامن چین چینی و موهای خرگوشی مشغول لی‌لی بازی بود. دائم سعی می‌کرد سنگش را در خانه هفتم بیاندازد اما نمی‌توانست.
دخترک گرم بازی بود که پسرکی آن سوی کوچه داد زد و گفت: «سارا اگر نیایی مامان با شارژر میادا! » سنگِ بازی دخترک درست در خانه هفتم افتاد اما انگار بدنش یخ کرد و رنگ از صورتش پرید. تشویش در ذهنش از دور هویدا بود. دست راستش را بالا آورد و آستین پرنسسی دست چپش را بالا زد. رد سیم شارژر و کبودی‌هایش توی ذوق میزد. دخترک بغض کنان به سوی خانه‌اش دوید.‌

همین طور که به رفتن دخترک نگاه می‌کردم یاد روایتی افتادم. می‌گویند مردی در حضور موسی بن جعفر علیه السلام از فرزند خود شکایت کرد. امام به ایشان فرمود:« فرزندت را نزن، و برای ادب کردنش، از او قهر کن، ولی مواظب باش، قهرت چندان طول نکشد»

#به_قلم_خودم

 2 نظر

یک کربلا

03 شهریور 1402 توسط پرستوی مهاجر
یک کربلا

جان همان که زائر بابا نشد 😭

#تولیدی
#عکسنوشته
#مسیر_عاشقی

 نظر دهید »

حرم یار

03 شهریور 1402 توسط پرستوی مهاجر
حرم یار

عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند
عاشق آن است که دل را حرم یار کند

#تولیدی
#مسیر_عاشقی
#اربعین
#عکسنوشته

 نظر دهید »

لیست عاشقی

31 مرداد 1402 توسط پرستوی مهاجر

مفاتیح
سجاده کوچکم
نخ و سوزن
چسب زخم
لیمو ترش
خاکشیر برای جلوگیزی از گرما زدگی
قرص برای امراض احتمالی اعم از سر درد ، سرماخوردگی…
.
.
‌
لیستی که ناتمام ماند، و ذوقی که تبدیل شد به یأس، آدمی است دیگر، وقتی اندک نور امیدی وارد زندگی اش میشود حال و روزه اش چنان دگرگون میشود که حیرت دست می اندازد و تا جای ممکن چشمانش را باز میکند که آیا درست می بیند ؟
وقتی با اصرار های مکرر من و مادرم، پدرم راضی به این سفر شد چنان ذوقی با دوز بالا به وجودم تزریق شد که تمامی گلبول های عشق وجودم به احترامش قیام کردند، دائم در ذهنم در حال برنامه ریزی بودم و صغری ، کبری می چیدم ، مسیر را چک میکردم ، قیمت های وسایل حمل و نقل را در ایران و عراق بررسی میکردم، روز شماری میکردم تا دفترچه سفرم برسد ؛ در ذهنم در حال حکاکی بود ،این سفرم به نیابت از حضرت حجت است ؛ مبادا خطا کنم ، چشم معرفت حسینی را ببیند و زبان آن را در گوش زمزمه کند، فقط همین !
خودم را مدهوش در بین الحرمین میدیدم، آمده بودم تا مرا هم در زیر خیمه اش راه دهد، از همه جا رانده شده بودم ، چنان طفلی بودم که در همهمه ی روزگار دست پدرم را رها کرده و زیبایی های فانی دنیا مرا به خود مشغول کرده است، سر میچرخانم ، همه جا سیاه میشود، بغض در گلویم می ماسد و ذره ذره اشک میشود و چشمانم به ماتم می نشیند؛ دست دراز میکنم سوی شش گوشه اش، بهر امید، بهر کمک …

سر از روی دفتر بلند میکنم، سیلاب اشک هایم اورا نیز بی نصیب نگزاشته، خیس شده بود و جوهر روی کاغد ریشه دوانده بود، از اول تا آخر مقدمات این سفر نورانی را به خودشان واگزار کردم ، حال این دیگر چه گره ایست ؟ خدایا من دیگر کم آورده ام !

✍️پرستوی مهاجر

#به_قلم_خودم
#اربعین
#مسیر_عاشقی

 نظر دهید »

آه از غم دیگر

24 مرداد 1402 توسط پرستوی مهاجر
آه از غم دیگر

آه از غمی که تازه شود با غم دیگر….

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 13
  • 14
  • 15
  • ...
  • 16
  • ...
  • 17
  • 18
  • 19
  • ...
  • 20
  • ...
  • 21
  • 22
  • 23
  • ...
  • 32
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

وصال

جستجو

موضوعات

  • همه
  • استوری
  • بدون موضوع
  • عکس
  • عکسنوشته
  • متن
  • پوستر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس