وصال

  • خانه 

بیامرز مرا...

17 فروردین 1402 توسط پرستوی مهاجر
بیامرز مرا...

اغفر لمن لا یملک الا الدعا
بیامرز برای کسی که جز دعا چیزی ندارد

 نظر دهید »

من نمی خواهم بزرگ شوم

15 فروردین 1402 توسط پرستوی مهاجر
من نمی خواهم بزرگ شوم

من نمی خواهم بزرگ شوم
درطفولیتم بر خلاف همسن و سال هایم که دوست داشتند همانند برنج محسن قد بکشند و کفش تق تقی بپوشند و عروس شوند ،از بزرگ شدن واهمه داشتم ؛ کودکی ام را دوست داشتم ، نه آنکه گمان کنی سر به هوا هستم ، نه ! از همان کودکی دوست داشتم روحم بزرگ شود ، دوست داشتم دیگر زود نرنجم ، زود سیستم عصبی ام به هم نریزد و از عصبانیت پره های بینی ام گشاد و تنگ نشود !
اما دست روزگار امانم نداد و مرا با بقچه ای از شگفتی به ورطه بزرگ شدن هل داد ، تجربه ای دلچسب نبود اما اگر قدری نمک به آن اضافه کنم امید است دلپذیرتر شود ،آموختم که اگر منِ جسمانی تلاش نکند منِ روحانی بزرگ نمیشود .
حال پس از گذر از روز ها به زاد روزم رسیده ام و دانستم ضعیف عمل کرده ام ! من هم مثل بسیاری از آدم بزرگ ها درگیر روزمرگی های زندگی شده ام و افکار طفولیتم را به فراموشی سپرده ام !

به رسم عادت تولدم مبارک !

#به_قلم_خودم

✍️پرستوی مهاجر

 نظر دهید »

لیالی پر برکت

14 فروردین 1402 توسط پرستوی مهاجر
لیالی پر برکت

انا انزلناه فی لیلة مبارکة
به راستی ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم

 نظر دهید »

تقارن نوروز و ماه رمضان

14 فروردین 1402 توسط پرستوی مهاجر

تقارن نوروز و ماه رمضان

صداهای ممتد مادرم در گوشم می پیچید که می گفت بلند شو، سحری دیر میشود! آخر دختر چرا سحری آماده نکردی ؟
مژه هایم را از هم باز کردم ،نور لامپ چشم هایم را میزد، دستم را سایه بان چشمهایم کردم و کورمال کورمال دستم را روی زمین کشیدم تا عینکم را پیدا کنم ، گیج بودم برخاستم تا وضو بگیرم.
ما سه برادر و دو خواهر بودیم
به خاطر اینکه در ترافیک جلوی دستشویی گیر نکنیم در بیدار شدن از هم سبقت می گرفتیم و بدا به حال آخرین نفری که بیدار می‌شد .
با چشمانی که از بیخوابی خونی شده بود سر سفره نشستم چند وقتی بود قسمت خاکستری مغزم کم لطفی می کرد و به طرفه العینی همه چیز را به فراموشی می سپرد، یادم آمد که که دیشب برای سحر برنج خیس کرده بودم و بقیه اش را خودتان حدس بزنید ..
از شرمندگی سر بلند نکردم، صدای گام های مادرم مرا وادار کرد که سر بلند کنم و ببینم مادرم در عوض بی فکری من چه فکری کرده است !در دست هایش کاسه ای پر از تخم مرغ رنگی بود! آخ ، من به فدایت کدبانوی قلبم !
سرم را چرخاندم؛ جای خالی تخم مرغ رنگی سر سفره هفت سین به من چشمک میزد. لبخند کج و معوجی ای روی لب هایم شکل گرفت به لطف تقارن نوروز و ماه مبارک رمضان امروزبی سحری نماندیم.

#به_قلم_خودم
#روایت_زن_مسلمان

✍️پرستوی مهاجر

 نظر دهید »

قافله بی ارباب

13 فروردین 1402 توسط پرستوی مهاجر
قافله بی ارباب

یازده شد عدد ماه و دلم بی تاب است.
که از این روز به بعد قافله بی ارباب است.

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 17
  • 18
  • 19
  • ...
  • 20
  • ...
  • 21
  • 22
  • 23
  • ...
  • 24
  • ...
  • 25
  • 26
  • 27
  • ...
  • 32
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

وصال

جستجو

موضوعات

  • همه
  • استوری
  • بدون موضوع
  • عکس
  • عکسنوشته
  • متن
  • پوستر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس