وصال

  • خانه 

القدس لنا

07 آبان 1402 توسط پرستوی مهاجر

خیره به قاب تلویزیون بودم ،شبکه ثابت تلوزیون این روزهایمان شبکه خبر بود و اخبار غزه را دنبال میکردیم. یک چشممان خون و بود و دیگری اشک‌!
حوالی ظهر بود که در قریچ و قریچ به صدا آمد و در لولا چرخید .سر کج کردم که دیدم نازنین با یه بغل کتاب در چارچوب در ایستاده است . سلامی کرد و کتاب هایش را جلویم پهن کرد و گفت:« در درس هایم به من کمک کن!»
دفتر ریاضی اش را برداشتم و گفتم :«نازنین چرا سوال هفت را جواب نداده ای ؟»
جوابی نشنیدم ،سربلند کردم و به صورت گندمگونش خیره شدم ، انگار حرفی برای گفتن داشت و چیزی مانع آن شده بود ؛ به پرسیدن نرسیدم که خود به صدا آمده و گفت :« زهرا یادت هست از ماجرای لیلة المبیت برایم گفتی ، آنجا که دشمنان پیامبر گفتند از هر قبیله یک نفر برای کشتن پیامبر بیاید تا بنی هاشم نتوانند به خونخواهی بلند شوند ؟ چرا که درگیری یک طایفه با چند طایفه کار سختی بود !
نمی‌دانستم می خواهد به چه چیزی برسد ، ادامه داد و گفت :« چرا الان همه کشورهای اسلامی با هم متحد نمی‌شوند و به اسرائیل حمله نمی‌کنند ؟ اگر هر کدام چند موشک به سمت اسرائیل بیندازد دیگر کار او تمام میشود و کودکان غزه می‌توانند یک شب آرام سر بر بالین بگزارند بی ترس از فردایی خونین !
راستش جوابی برایش نداشتم ، چه میگفتم از سیاست های بین المللی ؟
حالا درک میکنم که چرا امیرالمومنین علی علیه السلام حاضر بود بیست و اندی سال استخوان در گلو و خار در چشم باشد اما اتحاد امت اسلامی از هم نپاشد !

#به_قلم_خودم
#طوفان_الاقصی
#خانواده_جبهه_مقاومت

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: متن لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

وصال

جستجو

موضوعات

  • همه
  • استوری
  • بدون موضوع
  • عکس
  • عکسنوشته
  • متن
  • پوستر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس