وصال

  • خانه 

چنین منتظری هستیم ؟

07 آبان 1402 توسط پرستوی مهاجر

شب شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بود. رفته بودم به حسینیه تا قدری دل سبک کنم.آفتاب رو به خاموشی می‌رفت و هیاهوی شهر رفته رفته کم و کم تر میشد .یا علی گفتم و به طرف در حسینیه حرکت کردم. آهنی زمخت که زنگار روی آن جا خوش کرده بود.نگاهی به صفحه گوشی انداختم و منتظر بودم تا اسنپ درخواستم را قبول کند؛ از اینکه قرار بود راننده ای خانم بیاید لبخند محوی روی لبانم نشست. سلام گرمی کردم و در ماشینش جا خوش کردم. نگاهی در آینه کرد و گفت :«حسینیه مراسم داشت ؟» صدا صاف کردم و بله کوتاهی گفتم !
انگشت های لاک زده اش را روی فرمان حرکت داد و دور میدان چرخید و گفت :« کاش امام زمان بیاید و این همه کثیفی و آلودگی را نابود کند، دست مردم دائم در جیب یکدیگرند و درحال برداشتن کلاه همدیگر هستند !
گلویم درد داشت و حرف زدن برایم سخت بود، جیزی نگفتم و به بیرون چشم دوختم، مِن مِنی کرد و گفت :«خانم ! مسیرتان دور است و این مبلغی که قبول کرده اید کم است ! »از تحیر ابرو بالا انداختم . چرا که پنج هزار تومن از کرایه معمول هم بیشتر بود، که ادامه داد و گفت :« لطفا درخواست خودتون رو لغو کنید تا پورسانت به شرکت ندهم!»
آیا ما نیز چنین منتظری هستیم ؟

#به_قلم_خودم
#ظهور

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: متن لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

وصال

جستجو

موضوعات

  • همه
  • استوری
  • بدون موضوع
  • عکس
  • عکسنوشته
  • متن
  • پوستر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس