وصال

  • خانه 

هفت جن، اثر امید کوره چی

24 اسفند 1402 توسط پرستوی مهاجر

 

راوی داستان پسری هست که اتفاقاتی عجیبی را که برایش اتفاق افتاده را روایت میکند.او مدتی در قبرستانی سکونت دارد و با فرشته آسمان چهارم که نهاییل نام دارد دوست است، او میتواند جن هارا ببینید و انواع و اقسام طلسم هارا بسازد ، در بحبوحه ی داستان عاشق دختری به نام میرانا میشودو این عشق باعث میشود تا قدم در مسیر درست بگذارد. قهرمان داستان در قبرستان با شخصی به نام درویش آشنا میشود، درویش از طریق راه نادرست قدرتی به دست آورده که حتی با ذهن خود می‌تواند اجسام را جا به جا کند و درصدد آن است که دریچه ای که حضرت سلیمان به روی جنیان بسته بود را باز کند تا به وسیله جنیان بر آدمیان حکومت کند .قهرمان داستان در مبارزه ای که با درویش داشت تا مرز کشته شدن پیش رفت اما در لحظات آخر به امام زمان (عج) متوسل می‌شود و با کمک آن حضرت درویش را شکست میدهد.

 

پ ن: کتاب سیر جذابی داشت و خواننده را با خود به عمق داستان پیش میبرد و از تمام اتفاقات تصاویر دقیقی میداد، هنگام ساخت طلسم همه چیز را با جزئیات شرح میداد، انگار به مخاطب آموزش میداد که چگونه طلسم بسازد. آقای کوره چی در مصاحبه ای که داشتند گفتند این ها کاملا تخیلی هستند و تأثیری ندارد، کتاب هفت جن اولین جلد از مجموعه پنج جلدی هفت جن هستند، جلد های بعدی لوثیا، صخور، کاثیا و هبذول نام دارد.

 

#کتاب_هایی_که_باید_خواند

#به_قلم_خودم

#یار_مهربان

 

 

 نظر دهید »

کمی اصغر دخالت را بشناسیم !

24 اسفند 1402 توسط پرستوی مهاجر

کمی اصغر دخالت را بشناسیم !اصغر فراهانی، معروف به اصغر دخالت .48 ساله، ساکن قلعه حسن خان؛ او در 30 اسفند سالی که کبیسه بود دیده به جهان گشود، قابله ای که او را به دنیا آورده بود طبق عبارت ناصحیح :« پیشونی مارو کجا میشونی» معتقد بود این پسر بخت و اقبال بلندی دارد، وی در حالی که قنداق اورا زیر بغل زده بود تا خبر ولادت او را به پدربدهد از دنیا رفت ، کارشناسان اداره آگاهی دلیل مرگ وی را پیچیدن بند قنداق به پای او ،و سپس برخورد زمین به او عنوان کرده اند.
اصغردخالت پنجمین بچه ازچهارمین عیال اکبرقلی قصاب بود، او در حالی که روی دیوار همسایه رفته بود تا هلو بچیند پی برد قانون جاذبه روی دیوار همسایه عمل نمیکند؛ پاچه‌ او در حالی که مشغول بلعیدن پنجمین هلو بود توسط نیروهای یگان ویژه دریده شد .
او دوران دبستان و راهنمایی را در حالی پشت سر گذاشت بود که ننه اقدس که آن زمان والی مدرسه بود یکی در میان اصغر را جهت متنبه شدن به زیرزمین مکتب بدرقه می‌نمود، یک روز سرد زمستانی طبق معمول اصغر محکوم به حبس در زیر زمین شد، نامبرده برای جلوگیری از یخ زدگی آنجا بساط آتشی مهیا کرد، اما غافل از آن که زیرزمین مالامال از پیت های نفت بود و دقایقی بعددود و آتش بود که از زیر زمین زبانه میزد؛ اصغر از آتش جان سالم به در برد اما صورت سبزه و توپر آن قدری دچار سوختگی شدکه آثار آن تا ابد برایش به یادگار مانده است.
اصغر در هر کاری دخالت میکرد لذا معروف به اصغر دخالت شد؛ او یک روز در میزان درصد اکسیدان رنگ موی فریدون شمس دخالت کرده و رنگ موهای اورا از مشکی پر کلاغی به زرد قناری مبدل نمود ، فریدون شمس هرگز آدم سابق نشد!
اصغر تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه تورقوزآباد و در رشته آبیاری درختان دریایی سپری کرد و با معدل بالا از دانشگاه فارغ التحصیل شد.
اصغر در سن 24 سالگی با دختر خاله خود سوسن ازدواج کرد، سوسن دختری ساده با قد و هیکل متوسط بود ، اصغر در طول پنج سال 57 بار به خواستگاری سوسن رفته بود تا پدر وی موافقت خود را اعلام نماید، حاصل این ازدواج پنج پسر و سه دختر به نام های چنگیز، کوکب،بهادر،عصمت، اکرم، رحی،زامیاد،هاشم بود. همسر اصغر در حالی که آخرین نون خامه ای را خورد بر اثر دیابت از دنیا رفت. پس از خاکسپاری سوسن در 13 فروردین ،اصغر با هشت بچه زیر بغل مدعی شد که به او وفادار میماند و تا آخر عمر ازدواج نمیکند اماعمر این وفاداری 6 ماه بیشتر به طول نینجامید و اصغر با دخترعموی خود زری ملقب به زری هفت نفس ازدواج نمود!
پس از 4 سال زندگی مشترک با زری، اصغر فراهانی به دلیل شدت جراحات وارده در اثر ضرب و شتم توسط زری دار فانی را وداع گفت.
گفتنی است اصغر پس از ازدواج با زری اذعان کرده است بالاخره این زن مرا میکشد، همچنین در مکان های عمومی با صورت و بدن کبود رؤیت می‌شده است. اصغر در هنگام ازدواج با زری زرنگی نموده و با وی عقدازدواج دائم نکرده است تا
زری از او ارث نبرد.
زری هفت نفس پس از مرگ اصغر از کار خود نادم گشته و اینک تحت عنوان شوهرکش به ادامه حیات میپردازد.‌


پ ن : یکی از تمرین های کلاس روایه جذابمون شخصیت پردازی بود، و این هم شخصیت پردازی اینجانب هست از این تصویر 🤭 😎 . کلاس روایه یکی از دوره های جذاب مدرسه کوثرنت هست ،اگه شما هم قصد شرکت داری گوش به زنگ باش 🤤 ✌ 🏻.


#به_قلم_خودم

 

 نظر دهید »

دین و زندگی

24 اسفند 1402 توسط پرستوی مهاجر

 

با وجود اینکه دوشنبه ها فیزیک داشتیم اما محال ممکن بود که غائب شویم. هر هجده نفرمان انگشت به دهان می‌نشستیم و با دقت به حرف هایش گوش می‌دادیم. آخر ، حرف هایش برای ما که هفده هجده سال سن بیشتر نداشتیم جالب بود، آن هم موضوع جذاب و گوگولی ازدواج و انتخاب همسر !
دبیر دین و زندگی ما بود و از سلاله سادات. چند چروک روی پیشانی چهره اش را شلوغ کرده بود اما چهره دلنشینی داشت. از اول مهر قول داده بود که هر وقت مباحث دینی کتاب تمام شد برویم سراغ زندگی! می‌گفت دین و زندگی از هم جدا نیستند. با دین زندگی کردن، زندگی ساز است.
آن روز طبق هر دوشنبه ساعت 10 صبح معلممان تقه ای به در زد و وارد کلاس شد؛ همه ی ما نه از سر اجبار ، بلکه از احترام بلند شدیم و با هم صلوات فرستادیم؛ درس دین را به ما داد و بعد مثال هایی در زندگی برای ما زد ، می‌گفت :« هر یک از زن و شوهر چون لباسی هستند که تن یکدیگرند و عیب ها و زشتی های یکدیگر میپوشانند، عیب های هم را جارو نزنید و در خلوت خودتون برطرف کنید». درمورد احترام به همسر صحبتی کرد وگفت« حتی تو زمان هایی که عصبانی هستید احترام همسرتون رو نگه دارید، ناراحتی تون بعد یه مدت برطرف میشه اما احترامی که بره دیگه بر نمی گرده »
آن روز زدم زیر خنده و گفتم:« خانم بهش رو بدیم پرو میشه هااا » خندید گفت :« به شرط چاقو میدم بهت ، ناراضی بودی بیا پیش خودم »
از آن روز نزدیک به بیست سال می‌گذرد، شاید خودش زنده نباشد اما حرف هایش هنوز درون رگ هایم جریان دارد، شاید اگر حرف هایش را چونان دروس دیگر سرسری پاس میکردم اینک این زندگی پابرجا نبود، این نهال کوچک نیاز به نگهداری داشت و باغبانان این باغ هم هنوز کم تجربه ! مدیون اویم که هنوز بعد چند سال ازدواج، شما هنوز تو نشده است !

✍️پرستوی مهاجر

#به_قلم_خودم
#خانواده
#دین_و_زندگی

 

 نظر دهید »

حلول ماه مبارک رمضان

24 اسفند 1402 توسط پرستوی مهاجر

اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضَانَ الَّذِی أَنْزَلْتَ فِیهِ الْقُرآنَ

 

🌸 حلول ماه مبارک رمضان، ماه میهمانی خدا بر مسلمین جهان مبارک باد.

 

 

#ماه_مبارک_رمضان 

#امام_زمان 

#تولیدی

 

 

 نظر دهید »

روایت های از روایه

24 اسفند 1402 توسط پرستوی مهاجر

روایت هایی از روایه 

 

از هول کلاس امروز شب قبل هی این پهلو و آن پهلو میشدم و خوابم نمیبرد، چند بار طرح کلی متنم را عوض کرده بودم اما هم طولانی میشد و هم نمی توانستم تمامش کنم، روی دفتر چمبره میزدم؛ صفحه سیاه میشد اما چیزی از آن حاصل نمیشد. چون سدی شده بود که نمیگذاشت دنبال سایر مأموریت های استاد بروم.

همیشه وقتی کلافه ام انواع و اقسام درد ها به سراغم می آید، الان هم که درد دندان قوز بالای قوز شده است. شب بعد از نماز مغرب خیره شدم به ساعت و به نوای تیک تیک عقربه هایش گوش میدادم . سعی کردم تا ذهنم را خالی کنم و بعد بیفتم به جان متن و تیکه پاره اش کنم. ساعت جیک جیک کنان همچنان گذشت و دونگ یی آمد ، وسط دونگ یی هم محال ممکن بود بتوانم بنویسم؛ دفتر را بستم، پشتی گلدوزی مامان دوز را پشتم گذاشتم و به آن تکیه دادم، دست راستم را زیر چانه زدم و مات صفحه 12 اینچ تلویزیون کوچکمان شدم ،دیگر وقت آن رسیده امپراطور بفهمد پدر دونگ یی کیست ! 

سرم را چرخاندم ، ساعت طرف راست دیوار کاهگلی بود و قاب قرمز داشت. اوه ، پنج دقیقه دیگر کلاس شروع میشود ! دنبال خواهرم گشتم ، نه از آن جهت که با او کار داشته باشم ، گوشی دستش بود !

پرسان پرسان لوکیشن فاطمه را گرفتم و به گوشی رسیدم! خب هنوز پنج دقیقه دیگر میتوان دونگ یی نگاه کرد ، این وسط چان سو هم گذاشته و رفته! چه برادر بی فکری ، البته او صلاح دونگ یی را میخواهد! دیگر محو سریال شدم و نفهمیدم ساعت چند شد!

سنگینی نگاهی را روی سرم حس کردم، سرم را بلند کردم و با دو تا چشم غضب آلود روبه رو شدم، خون توی صورتش دویده بود و به قرمزی میزد. آیا کاری کرده بودم ؟ 

خواهرم با لحن طلبکارانه و با دهن کجی گفت مگر کلاس نداشتی ؟آخر من فردا امتحان دارم و داشتم درس میخواندم. 

 

من ؟کلاس ؟ مگر ساعت چند است ؟ اپلیکشن نارنجی دوست داشتنی که تمش را آبی کرده بودم را بازکردم، دیدم که خانم زیارتی پیام داده اند که کجایی ؟ خدا امواتش را بیامرزد لینک کلاس را هم فرستاده و من سریع به کلاس پیوستم ☺️

 

 

#به_قلم_خودم

#روایه_نویسی

 

 

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 11
  • ...
  • 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 15
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 32
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

وصال

جستجو

موضوعات

  • همه
  • استوری
  • بدون موضوع
  • عکس
  • عکسنوشته
  • متن
  • پوستر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس